تلاشی بیهوده برای شکار لحظه ها! که خود شکارش میشوی....
و من دریافتم که هیچ عکسی، بیش از آنچه تو در ذهن خویش (از آن لحظه) ماندگار میسازی به تو نخواهد گفت!
و من دریافتم که زندگی عکسی بیش نیست!
عکسی نیمه سوخته، که تو در قسمت سوخته اش هستی و دیگران به دنبال آن که بخش سوخته را به یاد بیاورند!

ادامه مطلب
یک سال تنهایی را به دوش کشیدن. . . سخت تر است از یک سال تن ها به دوش کشیدن!
"گوسفندان فراموش کار بودند و آن چه خوک ها مینوشتند، با صدای بلند بع بع می کردند...." جرج اورول
نمیدانم!
نمیدانم چرا دلار و یورو و دیگر دوستانش! که شاهرگ زندگی ما (واردات) با آن ها گره خورده، لخت میشوند و تابو میشکنند و ما . . .. همه میخندیم و راضی هستیم و نشسته ایم . .. ساکت و منتظر که لختی بعد چه چیزی لخت میشود و چه تابویی میشکند و چه رکوردی زده میشود...
ولی دخترکی در گوشه دیگر دنیا، لخت میشود، که به ما هم هیچ ربطی ندارد! به کسی هم آسیبی نمیزند! ولی همگی، از بیدارترینمان تا خوابیده ترینانمان، برمیخیزیم! تحلیل میکنیم! آتش میسوزانیم! دود بلند میکنیم!
نمیدانم چرا اندیشمندان ما را از اندیشه هایشان لخت میکنند و از آزادی شان . . . و ما . .. همه به زندگی خود ادامه میدهیم! و تمام تلاش ما برایشان میشود ابرویی درهم کشیده، آن هم وقتی دور هم جمعیم....
به حال و روزمان باید گریست!
میبینیم و میگذریم! از همه چیز! از همه کس! جدی ترین مسائل برایمان شده است دستاویز تفریح و ساده ترین مسائل برایمان شده . ...
نوشته عباس معروفی به همراه تحلیل و پاسخی از خودم در ادامه مطلب
ادامه مطلب
آن چه گلشیفته کرد را به چه عنوان میتوان توجیه کرد؟؟؟
+18 only
ادامه مطلب
تئاتر شهر - وسوسه ام میکند! نمایشی است "مشروطه بانو"، نمیدانم چیست، کیست و کجاست! لیست بلند بالای هنرمندان . .. کارگردان نام آشنا . .. انتخابی است از روی اجبار علاقه!
180 دقیقه نمایش! ولی ریتمی زیبا . .. قرابت عجیبی است! "پیر ولی صاحب دستور"، مردمان شهر، فریبکاران و مزدوران، حاکمان و . . .
ارزش دیدن داشت. بالاخص که با نوای زیبای (و البته به یغما رفته ی) "ایران جوان" به پایان رسید و کف زدن های متمادی و لاینقطع تماشاگران . . .
صحنه باشکوهی بود
شکوه به یغما رفته مان را یادم آورد
و اینکه تن ها نیستیم
و اینکه هنوز هم نسیمی جاری است
و این که اینکه!
کابوس این چندساله بغضی است که گویی سر جدایی از نفسهایم را ندارد...
این شما و این هم مشروطه بانو
ادامه مطلب
ادامه مطلب
دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد
آشیان هر جا گرفتم لانه صیاد شد
آن رفیقی را که با خون و دلم پروردمش
وقت کشتن بر سر دار آمد و جلاد شد
همگی سمبل حماقتیم و داعیه دانش!
رفتم به مسئول کامپیوتر سازمان... میگم با یوزر پسوردم نمیتونم لاگین کنم .. . بعد کلی کلنجار رفتن! میگه بخاطر اینه که فامیلیت توی سیستم با ((ک)) همزه دار ثبت شده!!! همه همکاراش هم این کشفش رو تائید کردند!!! من بجای همگی شرمم شد از اینهمه بیسوادی...
خداییش کجای دنیا، مردمی اینقدر خوش خیال (البته دور از شما، گلاب به روتون) احمق! پیدا میشن!؟
هیچی نیستیم، ادعای همه چیز داریم!
تا حالا یه دیوونه رو از نزدیک دیدین، یه تیکه چوب ور میداره دستش و فکر میکنه هیشکی تو دنیا حریفش نیست...
حکایت آشناییست
بز و دی در این مکان مطلب جدید نصب خواهد شد!
تا آن نفس که نمیدانم کجاست!
برای نوشتن چیزی ندارم جز آآآآه
خداحافظ عزیزان من
در دل امتحان ( التهاب ) دورانها
کشور روزهای دشوار
زخمی سربلند بحرانها
ایستادی بر جنگ رودررو
خنجر از پشت می زند دشمن
گویی از ما در نهان بر ما
وطنم پشت حیله را بشکن
رگت امروز تشنه عشق است
دل رنجیده خون نمی خواهد
دل تو تا ابد برای تپش
غیرعشق و جنون نمی خواهد
شرم بر من اگر حریم تو
پیش چشمان من شکسته شود
وای بر من اگر نبینم چشم
رو به رویای عشق بسته شود
از تب سرد موجهای خزر
تا خلیجی که فارس بوده و هست
می شود با تو دل به دریا زد
می شود با تو دل به دنیا بست
چه بر شما گذشت دلیران آذربایجان . . .
چه تنها بودی عباس میرزا . . .
و چه تنهایند بزرگ مردان تاریخ این مملکت . . .
گویی تنهایی جزء نابخشودنی بزرگیست . . .
راستی، چند روز شد از آن روزی که تنهایش گذاردیم؟؟؟
